شمارهٔ ۷۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بگویمت سخنی ای نگار چون بالات
به راستی و درستی که نیست کس همتات
نرست سرو چو قدّ تو راست در بستان
گلی ندید کسی چون رخ جهان آرات
اگر کنی گذری در چمن گل رنگین
فتد ز دست و سهی سرو سر نهد در پات
منم به کوی فراقت نشسته با غم و درد
تویی به عالم عشق کسی دگر، هیهات
هنوز با همه جور تو در تکاپویم
که کی رسم به وصال جمال روح افزات
ز مکر دشمن بدگو مباش ایمن از آنک
چگونه ترک کند آنچه باشدش در ذات
به اعتقاد توان برد کار خویش از پیش
تو زهدِ خشک مَوَرز و بنه ز سر طامات
فرس به عرصه چنان راند و فرزبندی کرد
رخی نهاد شه عشق و شد جهان شهمات
برفتی و بزدی آتشی به جان جهان
دلت نکرد ترحّم نبود شرم از مات
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری عاشقانه است که در آن شاعر از زیبایی محبوب خود سخن میگوید و او را بینظیر و بیهمتا توصیف میکند. شاعر به معشوق خود میگوید که هیچ کس به پای او نمیرسد و زیباییاش در میان گلها و طبیعت بینظیر است. او در غم و دوری از معشوقش به سر میبرد و آرزو دارد که به وصال او برسد. همچنین نسبت به بدگوییهای دشمنان و توطئههای آنها هشدار میدهد و تأکید میکند که باید به اعتقاد و ایمان خود پایبند بماند. در پایان، شعری به توصیف تاثیری که دوری معشوق بر جهان گذاشته، اشاره دارد.