شمارهٔ ۷۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل رفت از بر من و زلفش مقام ساخت
چون موم از آتش رخ او بین که چون گداخت
نرّاد ده هزار درین عرصه که منم
دیدی که عشق روی تو با من چه مهره باخت
مسکین دل ضعیف من اندر پناه تست
نشناخت هیچکس ز جهان چون تو را شناخت
گفتم سفر کنم ز دیارت ز دست عشق
خیل خیال تو به سر من دو اسبه تاخت
گویند لطف آن صنمم بی نهایتست
هرگز شبی ز وصل من خسته را شناخت؟
گفتم هوای عشق بلندست چون کنم
مرغ دلم برفت و در آن زلف خانه ساخت
تا عشق تو شناخت دل من در این جهان
گشتم به چشم خلق جهان باز ناشناخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساس عشق عمیق و درد فراق را بیان میکند. او میگوید که دلش از محبوبش رفته و در زلف او جا گرفته است. زیبایی محبوب تا حدی است که شاعر به تشبیهاتی مانند ذوب شدن موم در آتش اشاره میکند. شاعر به ناچار در دام عشق گرفتار شده و نمیتواند از آن رهایی یابد. او بیان میکند که هیچکس به خوبی محبوبش را نشناخته و این عشق قویتر از آن است که بتواند به راحتی از آن جدا شود. حتی زمانی که به فکر سفر و دوری از محبوب میافتد، خیال او همیشه در سرش وجود دارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق محبوبش او را به حالتی ناشناخته در دل دیگران تبدیل کرده است.