شمارهٔ ۷۰۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر نقاب بت من ز چهره بگشاید
بسا دلی که به شوخی به غمزه برباید
ز لوح خاطر من یاد دوست نتوان برد
ولی اگر بکند یاد ما دمی شاید
دلا به گردش و دور زمانه باید ساخت
نه آنچنان که بباید چنان که میآید
صبا بیار ز زلف نگار ما بویی
که تا دماغ دل من از آن بیاساید
بدان نگار جفاجوی ما بگو تا کی
فراق خون دلم را ز دیده پالاید
چرا به خون من خسته دل کمر بستهست
نیرزد آنکه دو دستش به خون بیالاید
هلال طاق دو ابروی او عظیم خوشست
چه حاجتست که آن را به وسمه آراید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و فراق است. شاعر از درد و غم دوری معشوق صحبت میکند و به زیباییهای او اشاره میکند. او میگوید که حتی اگر معشوق یادش کند، خاطرات او هرگز از ذهنش پاک نمیشود. شاعر به ناپایداری زمان اشاره دارد و از پر کردن این فاصله عاطفی میگوید. او خواهان بویی از موهای معشوق است تا اندکی آرامش یابد و از فراق عذابآور خود رهایی پیدا کند. آخرین بیت نیز به زیبایی ابروان محبوب میپردازد و بیان میکند که نیازی به آرایش آنها نیست زیرا خود به اندازهٔ کافی زیبا هستند.