شمارهٔ ۷۰۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چمن به صبحدمی چون به گل بیاراید
دماغ جان من از بوی آن بیاساید
فروغ مهر نماند به چرخ میناگون
اگر نگار من از دور چهره بنماید
خم کمان دو ابروی دوست محرابیست
چه حاجتست که آن را به وسمه آراید
یقین که ماه ز شرم رخش شود بی نور
اگر نقاب ز خورشید روش بگشاید
اگر به تازی حسنش شود سوار دمی
عنان شوق ز دست زمانه برباید
جمال حسن تو در غایت کمال بود
ولی به روی نکو نیز هم وفا باید
منم چو آب نهاده مدام سر در پات
تو را چو سرو به ما سر فرو نمیآید
تویی ملول و من از جان و دل طلبکارت
ز روی لطف نگارا بگو چنین شاید
جفا نماید و رحمی نیامدش بر من
از این معاینه دل پشت دست میخاید
شب سیاه زمانه ز حور حامله است
به صبر کوش جهانا ببین چه میزاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و میگوید که بوی گلها جانش را تازه میکند. او بر این باور است که اگر معشوق از دور خود را نمایان کند، نور خورشید نیز تحت تأثیر زیبایی او قرار میگیرد. شاعر به ابروی معشوق اشاره میکند که همچون محراب است و نیازی به آرایش ندارد. او از عشق و طلب خود برای معشوق سخن میگوید و بیان میکند که همواره در پی اوست و از جفایی که معشوق به او روا داشته، رنج میبرد. در انتها، اشارهای به زمانه و انتظار برای آیندهای بهتر دارد.