نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۰۰ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بجز خیال تواَم در نظر نمی‌آید

دمیم بی‌رخ جانان به سر نمی‌آید

منم به خاک رهش معتکف به امّیدش

ولیک سرو روان در گذر نمی‌آید

پری‌صفت ز دو چشمم نهان شده عمریست

از آن جهت ز نگارم خبر نمی‌آید

ز درد عشق تو بیمار گشته‌ام جانا

بجز خیال تواَم کس به سر نمی‌آید

به لعل آن لب شیرین چنان شوم مشتاق

که هیچ یاد مرا از شکر نمی‌آید

بجز نهال قد و قامتت که بس زیباست

عزیز من به خیال بشر نمی‌آید

بهشت بی‌رخ خوبت کجا برم تو بگو

به جان تو که به یادم دگر نمی‌آید

به بوستان وصالت چو آب دیده دهم

چرا درخت امیدم به بر نمی‌آید

ز انتظار تو جانش به لب رسید جهان

صبا تو راست بگو یار اگر نمی‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از درد و عشق سخن می‌گوید. شاعر در آن نسبت به معشوق خود ابراز دلتنگی و ناامیدی می‌کند. او به شدت به یاد معشوق است و می‌گوید که هیچ کس جز او در فکرش نمی‌آید. شاعر با تصاویری از زیبایی معشوق، از آرزوها و آمالش می‌گوید و احساس می‌کند که حتی در بهشت هم بدون معشوق هیچ چیزی برایش معنا ندارد. احساس غم و انتظار در شعر موج می‌زند و شاعر از درخت امیدش یاد می‌کند که به بار نمی‌نشیند. در نهایت، شاعر از صبا می‌خواهد که خبری از یارش بیاورد، زیرا او در حالتی از ناامیدی و درد به سر می‌برد.