شمارهٔ ۷۱۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از دست هجر تو دل تنگم به جان رسید
بس تیر غم که بر دل و جان جهان رسید
من ناتوان و بی دل و تو پادشاه حسن
واجب بود به غور دل ناتوان رسید
بار دگر به دولت وصلت اگر رسم
گویم غم فراق ولی کی توان رسید
فریاد من برس که ز دست فراق تو
فریادم از زمین همه بر آسمان رسید
چندان ز هجر روی تو آبم ز چشم رفت
کز فرق ما گذشت و سر فرقدان رسید
تیغ جفای خلق و خدنگ فراق تو
از دل گذشت مطلق و بر استخوان رسید
دل بیش از این تحمّل هجران نمیکنم
جان جهان ز دست فراقت به جان رسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از جدایی معشوق سخن میگوید. دل او از هجر معشوق به شدت ناراحت و آزرده است و احساس ناتوانی میکند. او میگوید که اگر دوباره به وصال معشوق برسد، باز هم غم جدایی را تجربه خواهد کرد. نالههای او به آسمان رسیده و نشاندهنده عمق درد اوست. شاعر به شدت تحت تاثیر جدایی و بیتوجهی دیگران قرار دارد و میگوید که دیگر نمیتواند این هجران را تحمل کند. در نهایت، بیان میکند که جدایی معشوق جان و دل او را به درد آورده است.