نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل به درد آمد و از دوست به درمان نرسید

عهد بشکست دلارام و به پیمان نرسید

جان رسیدم به لب ای نور دو چشمم دانی

عمر بگذشت و شب هجر به پایان نرسید

گشته پامال فراق رخ یارم چه کنم

قصهٔ غصهٔ موری به سلیمان نرسید

من بعید از رخ تو گشتم و در عید رخت

چه توان کرد که این لاشه به قربان نرسید

دل پُر درد ضعیفم به تمنای رُخت

جان بداد از غم و یک لحظه به جانان نرسید

ناله‌ها در شب دیجور زنم در غم او

شمع جمعم ز چه رو سوی گلستان نرسید

من جهان و دل و جان در سر کارش کردم

دولت وصل تو جانا به من آسان نرسید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عمق درد و فراق خود از محبوبش می‌پردازد. او با ابراز ناامیدی از شکست عهد و پیمان، نشان می‌دهد که با وجود عشق و اشتیاق فراوان، نتوانسته به محبوبش برسد. احساساتش به شدت مشحون از غم و غصه است و از تهی بودن خود در نبود محبوبش شکایت می‌کند. او از شب‌های بی‌خواب و ناله‌ها و آتش درون خود می‌گوید و پایمال شدن عشق و عدم دستیابی به وصال را بیان می‌کند. در نهایت، او از تلاش‌هایش برای رسیدن به محبوب می‌گوید که نتیجه‌ای نداشته است و به طور کلی حس تلخ فراق را به تصویر می‌کشد.