شمارهٔ ۷۳ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
در این زمانهٔ دون نیست حق دید و شناخت
ولی چه چاره توان، با زمانه باید ساخت
درین زمانهٔ بیگانه خوی میبینم
هر آشنا که مرا دید خود مرا نشناخت
ز شمع روی تو چون نیست ممکنم دوری
ضرورتست چو پروانه جان و سر درباخت
بیا دو دیدهٔ من، کز غم تو مردم چشم
ز درد روز فراقت سپر در آب انداخت
چو بلبل از غم رویش بسی فغان کردم
گل از لطافت رویش به ما نمیپرداخت
کجاست نقد وصالش بگو به فریادم
برس که آتش عشق تو قلب ما بگداخت
چه کردهام به جهان خود گناه بختم چیست
چرا ز چشم عنایت به یک رهم انداخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به درد و رنج ناشی از جدایی و عدم شناخت در زمانهای بیگانه اشاره میکند. او میگوید که به خاطر عشق و زیبایی معشوقش، نمیتواند از او دوری کند و زندگیاش تحت تأثیر غم جدایی است. شاعر به تلاش برای رسیدن به معشوق و درخواست کمک از او اشاره میکند و از درد و آتش عشق در دلش سخن میگوید. در نهایت، او از خداوند میپرسد که چرا به او توجه نشده و چه گناهی در زندگیاش مرتکب شده که اینچنین رنج میکشد.