شمارهٔ ۷۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا به دولت وصل تو گر رساند بخت
زهی سعادت و اقبال و این تواند بخت
اگر کنی نظری سوی بنده از سر لطف
به تخت شادی و کام دلم نشاند بخت
به راه بادیهٔ شوق میدهم جانی
مگر زلال وصالم به لب چکاند بخت
مریض درد غم عشق را عجب نبود
که شربتی ز وصال تواَش چشاند بخت
جز آن مباد که با بخت همنشین باشم
مباد آنکه به من دست برفشاند بخت
ز سرزنش شدهام پایمال هجر مگر
مرا ز دست فراق تو وارهاند بخت
به جان رسد دل بیچاره از جفای جهان
اگر نه دادِ جهان از جهان ستاند بخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر درباره اهمیت وصال معشوق و تأثیر خوشبختی بر زندگی صحبت میکند. او معتقد است که اگر خوشبختی به او روی آورد و معشوقش نگاهی با لطف به او بیندازد، زندگیاش رنگ و بویی دیگر خواهد گرفت. او از دردهای عشق و رنج های ناشی از فاصله سخن میگوید و از بخت میخواهد که او را از این غم و جدایی نجات دهد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که تنها در کنار معشوق و در سایه خوشبختی میتواند از رنجهای دنیا به دور باشد.