نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نهاد ملک دلم بر غم رخ تو مدار

چو زلف خویش دلم بیش ازین شکسته مدار

چو ما ز سحر دو چشم خوش تو مست شدیم

بیا که از می لعل تو بشکنیم خمار

صبا گرت گذر افتد به کوی یار بگوی

که در فراق تو تا کی کشد دل من بار

تویی که بر من بیچاره‌ات نباشد مهر

منم که بی تو ندارم به هیچ گونه قرار

به لب رسید مرا جان ز دست هجرانت

مکن جفا که چنین کس نمی‌کند با یار

چو خاک بر سر راهت فتاده‌ام جانا

مرا ز خاک مذلّت به لطف خود بَردار

چو نیست طاقت صبرم چو هست درد فراق

غم زمانه ازین بیش بر دلم مگمار

خداست مطّلع حال من که در شب و روز

دعای دولتت از جان همی کنم تکرار

مراد من بده ای دوست ورنه می‌دانم

جزای این بدهد ایزدت به روز شمار

شدم به کام دل دشمنان و هجر ای دوست

مرا به کام دل دشمنان چنین مگذار

به جان تو که من خسته در فراق رُخت

شدم ز جان و جهان و جهانیان بیزار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به غم و درد فراق معشوقش می‌پردازد و احساسات عمیق خود را بیان می‌کند. او از نهاد خود می‌خواهد که بار غم چهره معشوق را تحمل کند و به یاد زلف‌های او دلش را نشکند. شاعر از خمار عشق و مستی ناشی از چشم‌های معشوقش سخن می‌گوید و درخواستی از بادیه‌نشین (صبا) دارد تا به کوی یار برود و از حالش بگوید. او تأکید می‌کند که بدون مهر معشوق نمی‌تواند آرامش داشته باشد و در عذاب هجران به سر می‌برد. شاعر از معشوق می‌خواهد که به او رحم کند و از خاک مذلت نجاتش دهد. در پایان، او به خداوند دعا می‌کند و آرزو می‌کند که به او مرادش را بدهد و از درد فراق رهایی یابد. شاعر به شدت از عشق و فراق رنج می‌برد و از عدم محبت معشوق احساس ناامیدی می‌کند.