نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

من مسکین نه دل دارم نه دلدار

به دل دارم ز دلدارم بسی بار

تویی فارغ ز حال دردمندان

منم سرگشته در عشقت چو پرگار

تو خوش در خواب صبح و شب همه شب

دو چشم من چو بخت یار بیدار

نه از چنگ غمت یک دم رهاند

نه بر وصلم امیدی می دهد یار

نظر بر من نیندازد زمانی

اگرچه گشته‌ام چون خاک ره خوار

مدامم دیدهٔ جان در فراقت

بریزد اشک همچون ابر آذار

چو دستم نیست بر وصل تو باری

برای روز هجرانم نگه دار

ملامت می‌کنم در عشقبازی

چو منصورم ز عشقش بر سرِ دار

همه خویشان ز من بیگانه گشتند

ز بهر یارم و یارم شد اغیار

رقیب از من نمی‌دانم چه خواهد

چو دل رفت و به دستم نیست دلدار

به هجرانم مکُش یکباره زین بیش

به وصل خویشم آخر شاد می‌دار

نگارینا مرا از روی یاری

به کام خاطر اغیار مگذار

به فریاد دل بیچارگان رس

جهانی در غم عشقت گرفتار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس تنهایی و عشق ناتمام خود سخن می‌گوید. او نه دل دارد و نه دلدار، و در عشقش بار سنگینی را به دوش می‌کشد. در حالی که معشوقش بی‌خبر از دردهای او به خواب خوش خود ادامه می‌دهد، شاعر در حسرت وصال و دیدار او در مضیقه است. او به غم و اشک که ناشی از دوری است اشاره می‌کند و از اینکه هیچ امیدی به وصال ندارد، غمگین است. همچنین به ملامت خود در عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که از اطرافیانش بیگانه شده و در عشق گرفتار شده است. در نهایت، او به معشوقش درخواست می‌کند که او را از دیگران دور نگه دارد و به درد و رنج عاشقان رسیدگی کند.