نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۴۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بس که کردم در فراق روی جانان انتظار

کرد ما را در جدایی زار و حیران انتظار

انتظارم مونسی شد گوئیا در روز و شب

بس که کردم در غم آن سست پیمان انتظار

روزگاری تا دل من درد دوری می‌کشد

بر عناء صبر و بر امّید درمان انتظار

هر زمان گویم که ای دل ترک عشق او بگو

در وفای بی وفایی چند بتوان انتظار

باز گویم بر امید دولت روز وصال

عاشاقان را خوش بُوَد بر بوی جانان انتظار

دل قوی دار و مترس از هجر او مردانه باش

عیب نبود گر کشند از بهر خوبان انتظار

در فراق روی او جان از جهان بیزار شد

بیش ازین طاقت نمی‌آرد دل و جان انتظار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و رنج ناشی از دوری محبوب سخن می‌گوید. او سال‌ها در انتظار معشوق زندگی کرده و این انتظار برایش به یک همراه تبدیل شده است. با وجود زخم‌های دل و غم جدایی، هنوز امید به وصال محبوب را در دل دارد. او به خود می‌گوید که باید از عشق او دست بکشد، اما باز هم امید به دیدارش او را در سختی‌ها نگه می‌دارد. در نهایت، شاعر به تنگنای عاطفی و ناتوانی از تحمل این انتظار اشاره می‌کند و ابراز می‌کند که دیگر تاب فراق برایش غیرقابل‌تحمل شده است.