شمارهٔ ۷۵ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
پیکان واقعات دلم را به غم بدوخت
مهر رخت به آتش هجران مرا بسوخت
دیگر به ماهتاب چه حاجت بود مرا
چون شمع روی آن بت مهروی برفروخت
تا از نظر برفت مرا آن رخ چو ماه
گویی دلم دو دیدهٔ مهر از جهان بدوخت
گرچه عزیز مصر دل خستهٔ مَنی
یوسف به سیم ناسره نتوانمش فروخت
از آتش فراق تو کافروخت بر دلم
جانم بسوخت و بر من مسکین دلت نسوخت
خیاط روزگار جفاجوی سفله خوی
جز جامهٔ فراق به بالای ما ندوخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر از غم و درد جدایی صحبت میکند. او میگوید که عشق و زیبایی محبوبش آتش میزند و فضای زندگیاش را تیره کرده است. در غیاب محبوب، او دیگر به نور ماه نیازی ندارد، چرا که زیبایی چهره محبوبش درخشندگی خاصی دارد. شاعر به درد جدایی اشاره کرده و میگوید که دلش مانند دو چشم به او دوخته شده و در عذاب است. او همچنین به مقام محبوبش اشاره میکند و میگوید که اگرچه او برایش بسیار عزیز است، ارزشش بیشتر از هر قیمت مادی است. در نهایت، شاعر از زحمات روزگار و غم جدایی مینالد و میگوید که زندگی فقط لباس فراق به او داده است.