شمارهٔ ۷۵۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
صبا برو ز بر من به سوی آن دلدار
بپرسش از من مسکین خسته دل بسیار
مپیچ در سر زلفین عنبرآسایش
نسیم آن ز سر زلف خود به باد بیار
بگو که بر منِ آشفته حال رحمت کن
که شد به تیغ فراق تو خاطرم افگار
ز خورد و خواب برآمد دلم به هجرانت
ترحّمی بکن آخر به دیدهٔ خونبار
مکن که عادت تو نیست مردم آزاری
تو نور دیدهٔ مایی نخواهمت آزار
تو فارغی ز من خستهٔ پریشان حال
که خوش به خواب صبوحی و من ز غم بیدار
چرا به حال جهان التفات مینکنی
به حرمت هر دو جهان را به لطف دوست بدار
تو حال زار دل ما مگر نمیدانی
که شد دلم به فراق تو از جهان بیزار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساساتی عمیق و غمگین عاشقانه است. شاعر از صبا میخواهد که به دلدار برود و از حال خسته و آشفتهاش بگوید. او از دلدار میخواهد تا دلش را به رحم آورد و از دوری او رنج میبرد. شاعر به درد و رنجی که ناشی از فراق است اشاره میکند و از دلدار درخواست میکند که به حال زار او توجه کند، چرا که او در مقابل درد و غم تنهاست و دلش از فراق معشوق بیزار شده است. این شعر به عمق عشق و درد ناشی از جدایی میپردازد و حسرت و longing را به تصویر میکشد.