شمارهٔ ۷۸۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سروی به خون دیده بپروردمش به ناز
برداشت از سر من بیچاره سایه باز
گفتم چرا تو سایه ز ما برگرفتهای
گفتا تو بیش ازین به قد سرو ما نناز
ماییم سر کشیده بر اوج فلک ببین
در آتش فراق چو قلعی تو در گداز
گفتم که حال ما که رساند به گوش تو
جز باد صبحدم که بود او محلّ راز
گوید نیازمندی ما را به حضرتش
آن دلنواز گرچه ز ما هست بی نیاز
محراب ابروی تو مرا قبله دلست
حیران منم به روی تو پیوسته در نماز
جانم به لب رسید و جهانم ز دست رفت
آخر ز وصل خویشتنم چارهای بساز
شمشاد قامت تو هرآن دیدهای که دید
دیگر نظر چرا کند آخر به سرو ناز
گنجشک دل به چه پر مرد عشق تست
افتاده بس به دام هوای تو شاهباز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و دلدادگی خود میپردازد. او از "سرو" به عنوان نمادی از معشوق یاد میکند که به او ناز میکند و از سایهاش نیز نمیتواند بهرهمند شود. شاعر میگوید که حال او به اندازهای دردناک است که در آتش فراق میسوزد و احساس تنهایی و نیاز به معشوقش را بیان میکند. او ابرو و زیبایی معشوق را همچون قبلهای برای دل خود میداند و در حالی که جانش در انتظاری طاقتفرسا به لب رسیده، به یاد عشقش بیتابی میکند. در نهایت، او از قدرت عشق و جذابیت معشوقش سخن میگوید و نمیتواند چشم از زیبایی او بردارد.