شمارهٔ ۷۸۱ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای که دل بردهای ز دستم باز
به چه از ما نظر گرفتی باز
چه کنم چون به حضرت تو مرا
جز صبا نیست محرم این راز
کی کند حال زار ما عرضه
پیش دلدار و زود گردد باز
که دل من کبوتریست زبون
در هوای غم تو ای شهباز
ترک مهر رخت نیارم کرد
گر نهندم چو سیم و زر به گداز
دولت وصلت از خدا طلبم
ای دو چشم جهان به پنج نماز
در چمن قدّ تو چو بخرامد
به چنین جلوه هیچ سرو به ناز
سرو جانی گذر سوی ما کن
هست ما را به قامت تو نیاز
جان ما بر لب آمد از غم تو
راست گویم ز حد ببردی ناز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عشق و احساسات عمیق سخن میگوید. شاعر از دلی که به زور به دست محبوب افکنده، ابراز ناامیدی و اندوه میکند و از غم فراق محبوب گله دارد. او میگوید که هیچ کس نمیتواند حال زار او را به محبوبش بگوید و دلش را به عنوان کبوتر ناتوانی توصیف میکند که در هوای عشق محبوبش بیتاب است. همچنین او نمیتواند مهر و محبتش را ترک کند و تنها آرزوی وصال محبوب را از خداوند میطلبد. شاعر به زیبایی محبوب و نیاز خود به او اشاره میکند و در نهایت میگوید که غم فراقش او را به حدی رنجور کرده که جانش در حال جدا شدن است.