شمارهٔ ۷۸۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
صبا مرا به جهان نیست جز تو محرم راز
مرا به روی نگارین خویش هست نیاز
چو حال زار من خسته دل تو میدانی
که جان رسید مرا بر لب از فراقش باز
به گوش او نرسیده حکایت دردم
که مونس دل ما بود یار بنده نواز
مگر ز روی ترحّم نظر کند بر ما
درآید از در بختم شبی چو سروی ناز
ز دست طعنهٔ دشمن به جان رسید دلم
که همچو شمع زبانش بُریده باد به گاز
شدم ز شدّت هجر رخ تو بیچاره
ز لطف چارهٔ کار من غریب بساز
هوای کوی غمت بس بلند افتادهست
کبوتریست دلم چون کند درو پرواز
رخم نمود به اسب جفا بزد فرزین
درین میانه ببین مات میشود سرباز
اگرچه میرسدت ناز ای سهی سروم
دگر به بخت جهان ناز کردهای آغاز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد فراق است. شاعر به معشوق خود میگوید که تنها راز او را میداند و از نیاز به دیدارش سخن میگوید. او از حال زار و رنج دلخوری خود که ناشی از دوری معشوق است، میگوید و احساس میکند جانش به لب رسیده. شاعر حسرت میخورد که درد و رنجش به گوش معشوق نرسیده و دلش به خاطر تمسخر دشمنان به شدت شکسته است. در پایان، او از آرزوی دیدار معشوق و تمنای برطرف شدن درد و غم خود سخن میگوید. غم فراق، امید به رحمت و دلسوزی معشوق، و آرزوی بازگشت به روزهای خوش عشق از مضامین اصلی این شعر است.