شمارهٔ ۸۱۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نگار مهوش ما را که نیست مانندش
چه بودی ار برسیدی به عهد پیوندش
هوای خاطر ما چون هوای کویش کرد
ز جان شد او به کمند دو زلف پابندش
به ریش سینه ز دلدار مرهمی جستم
نداد مرهم و بر سر نمک پراکندش
چو دیده دید دو رخسارهٔ جهان آراش
به یک نظر دل مسکین بر آتش افکندش
تفاوتی نکند با همه بلا دل من
اگر کنی تو شبی از وصال خرسندش
به قید زلف تو افتاد باز مرغ دلم
کجا خلاص توان دادن از چنان بندش
دلی که از بر ما رفت و گشت شیدایی
بگو که سود ندارد نصیحت و پندش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به وصف زیبایی نگار مهوش و عشق شیدای شاعر به او پرداخته است. شاعر به یادآوری عدم وجود کسی همچون او میپردازد و حسرت میخورد که اگر به وصال او میرسید، چه احساسی داشت. او از درد و رنجی که بر دلش میگذرد صحبت میکند و به تسخیر شدن دلش به وسیلهٔ چهرهٔ زیبای معشوق اشاره میکند. شاعر میگوید که دلش همواره به زلفهای او بسته است و حتی نصیحت و پند هم نمیتواند کمکی به او کند. او در نهایت به این نتیجه میرسد که دلش در چنگ عشق، به شیدایی رسیده و هیچ راهی برای رهایی از این عشق ندارد.