نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۲۴ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خوشست درد که باشد امید درمانش

خوشا سری که نباشد به عشق سامانش

وصال کعبه مقصود اگر طلب داری

قدم مزن که نباشد حد بیابانش

دلم رسید به جان و به جان رسید دلم

به غیر شربت وصل تو نیست درمانش

صبا ببین که چه بدمهر دلبری دارم

بگو که شرم نیامد ز عهد و پیمانش

ز تیر غمزه که بر جان ما زدی جانا

به جان دوست که در خون نشست پیکانش

ز چرخ ناسره هرگز وفا نباید جست

که نیست مهر درو و جفا فراوانش

جهان ثبات ندارد به پیش اهل خرد

خوشست لیک چه حاصل که نیست پایانش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و درد ناشی از آن صحبت می‌کند. شاعر از امید به درمان درد سخن می‌گوید و بر این نکته تأکید می‌کند که در عشق واقعی، باید بی‌قرار و بی‌سامان بود. او به دنبال وصال معشوق است، اما می‌داند که قدم زدن در بیابان عشق بی‌نتیجه است. شاعر بیان می‌کند که بهترین درمان دردش، وصل معشوق است و از محبوبیش که به او بی‌مهری می‌کند، شکایت می‌کند. او به تیر غمزه‌ای که محبوب بر قلبش زده و به عدم وفا در دنیا اشاره دارد. در انتها، شاعر تأکید می‌کند که دنیا ناپایدار است و برای اهل خرد، هیچ چیز به جز درد و غم پایانی ندارد.