شمارهٔ ۸۲۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
چند ز دیده خون دل بر رخ جان چکانمش
چند فغان ز عشق تو تا به فلک رسانمش
آتش اشتیاق تو شعله زند درون جان
هر دم از آب دیدگان باز فرونشانمش
ای تو چو سرو جان ما در چمن جهان خرام
تا سر و جان به پای تو همچو درم فشانمش
راست بگو که چون قلم در صفت جمال تو
مردم دیده در جهان چند به سر دوانمش
دل بستد ز دست ما برد به پای غم فکند
هم به تواَم امید آن هست که واستانمش
قدر وصال دوستان چون نشناختم چه سود
گر پس ازین شبی دگر یابم قدر دانمش
بو که شبی به دست من دامن وصلش اوفتد
تا ز غم جهان مگر یکسره وارهانمش
توسن عشق دوست را زینِ مراد کردهام
عرصه وصل عرض کن تا به میان چمانمش
گر ندهد درین جهان کام من رمیده دل
روز جزا در آن جهان دست منست و دامنش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق و عاشقانهاش به محبوب سخن میگوید. او با اشتیاق و درد دل، به عشق و longing خود اشاره میکند و از اندوهی که به خاطر دوری محبوبش تحمل میکند، مینالد. شاعر در تلاش است تا این احساسات را به تصویر بکشد و نشان دهد که چگونه عشقش به محبوب، او را به آتش میکشد و اشکهایش را همچون ابری از غم به زمین میریزد. او از محبوبش درخواست میکند که مانند سروی، در عالم وجود مغرور و باوقار قدم بزند و او را به سوی خود جلب کند. همچنین، شاعر به یادآوری ارزش وصال با دوستان و محبوبان پرداخته و ابراز میکند که اگر در آینده فرصتی برای وصال پیدا کند، از آن بهره خواهد برد. در نهایت، او به امید روز جزا و وصال در جهان دیگر اشاره میکند و احساس میکند که عشق واقعیاش دست در دست وی خواهد بود.