نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در شب تاریک هجران زار و سوزانم چو شمع

او چو گل خندان و من سوزان و گریانم چو شمع

با دلی پر آتشم دودم به سر بر می‌رود

ز آتش سوداش سوزد رشته جانم چو شمع

گو برآ از مشرق امید آن خورشید حسن

همچو صبحی تا به رویش جان برافشانم چو شمع

نیست بر بالین من جز آتش سودای او

هر شبی تا روز و من از غم گدازانم چو شمع

شمع عالم سوز من با جمع خوش بنشسته بود

با دلی مجموع و من خاطر پریشانم چو شمع

آتشی از مهر او در رشته جان منست

روز و شب سوزد گریبان تا به دامانم چو شمع

آتش سودای او تا هست در جان جهان

زرد و سوزان و پریشان حال و حیرانم چو شمع

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، راوی در شب تنهایی و جدایی محزون و سوخته است و خود را به شمعی تشبیه می‌کند که در آتش عشق می‌سوزد. او با دلی پر از آتش، در انتظار عشقش است و آرزو دارد که نور آن محبوب مانند خورشید از مشرق بتابد و جانش را روشن کند. شب‌ها از غم او می‌سوزد و تنها بر بالینش آتش عشق باقی مانده است. در حالی که دیگران به آرامی و خوشی نشسته‌اند، او همچنان پریشان و دل‌آشوب است. آتش عشق او هیچ‌گاه خاموش نمی‌شود و او را همیشه در حال سوز و شوق نگه می‌دارد.