شمارهٔ ۸۵۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
دغدغهٔ وصل تو چون برود از دماغ
کیست که از عشق تو بر دل او نیست داغ
داغ غم عشق تو بر همه دلها بود
لیک مزاج تو را هست ز عالم فراغ
گل چو رخت کی شکفت در چمن و گلستان
سرو چو قدت نرست در همه بستان و باغ
باغ جهان بی تواَم هست چو زندان ولی
با رخ گلرنگ تو فارغم از باغ و راغ
مهر رخت دلبرا هیچ تو دانی که چیست
در تن من چون روان چشم مرا چون چراغ
نکهت زلفت فرست سوی من از صبحدم
تا که بیاسایدم از سر زلفت دماغ
دلبر دلخواه را این دو جهت عالیست
روی وفا در زوال حسن گرفته بلاغ
گل بشد از بوستان خار جفا بردمید
داد کنون بوستان شحنگی خود به زاغ
بلبل و کبک و تذرو از در بستان برفت
بین که جهان چون گرفت قمری و زاغ و کلاغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نگرانی و درد ناشی از عشق میپردازد. شاعر به شدت تحت تأثیر احساساتش قرار دارد و از داغی که عشق معشوق در دل دیگران ایجاد کرده، سخن میگوید. او به زیباییهای معشوق اشاره میکند و نغمههای دلنشین عشق را با گل و باغ مقایسه میکند. اما در absence معشوق، جهان برای او مثل زندانی میماند. شاعر نیز از آرزوی حضور زلف سیاه معشوق صحبت میکند و این را نشانهای از عشقاش به او میداند. در پایان، شاعر به تغییرات طبیعی در عالم و درد ناشی از جدایی از عشق اشاره میکند و از ناپایداری زیباییها و خوشیهای دنیوی سخن میگوید.