شمارهٔ ۸۵۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چنان به وصل تواَم از میان جان مشتاق
که هست مردهٔ بیچاره بر روان مشتاق
اگرچه دوست چنان نیست با من مسکین
به وصل دوست ز جان و دلم همان مشتاق
به روی دوست چه گویم چگونه مشتاقم
چنانکه بلبل بی دل به گلستان مشتاق
من از جهان به تو مشتاقم ای پری رخسار
وگرچه نیست تو را دل به دوستان مشتاق
منم به جان تو جانا که نیست خاطر من
به هیچکس بجز از دوست در جهان مشتاق
وصال کعبه مقصود ار اتّفاق افتد
به جان تو بدواند به سر روان مشتاق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساس عمیق و طاقتفرسای خود را نسبت به محبوبش بیان میکند. او با بیتابی از عشق و اشتیاق به وصل معشوق میگوید و خود را به مردهای تشبیه میکند که بدون او زندگی نمیکند. همچنین، عشق او به محبوب به قدری شدید است که حتی اگر محبوب به او توجهی نداشته باشد، او همچنان عاشق است. شاعر خود را مانند بلبل در باغی زیبا توصیف میکند که فقط به گلهای محبوبش میاندیشد. او عشق به معشوق را بالاتر از هرگونه وابستگی دیگر در دنیا میداند و در نهایت، وصال به محبوب را به عنوان هدفی مقدس و ارزشمند میستاید.