نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۷۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

دردی که مراست بر دل تنگ

از دست جفای شاهدی شنگ

آخر تو بگو که با که گویم

کاو هست همه جفا و نیرنگ

یک ذره وفا به دل ندارد

دارد دلکی ز آهن و سنگ

از وصل نکرد شادمانم

هجرانش ببرد از رخم رنگ

گر تیغ زند ز دست و بازو

نگذاشت ز دامنش دلم چنگ

جای تو در اندرون جانست

گر دور شوی هزار فرسنگ

زین بیش جفا مکن تو بر ما

بگذار تو جای صلح در جنگ

مگذار که آینه جمالت

گیرد ز شرار آه ما زنگ

از دست جفای چرخ غدّار

اقصای جهانست بر دلم تنگ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر درد و رنج شاعر است که از جفای معشوق خود رنج می‌برد. شاعر از بی‌وفایی و نیرنگ‌های معشوق شکایت می‌کند و می‌گوید که قلب او شکسته و از دوری معشوق رنگ رخسارش بازمی‌دارد. او می‌خواهد که معشوق او را در نظر بگیرد و جفا نکند، زیرا عشق او به او عمیق و غیرقابل فراموشی است. شاعر همچنین اشاره می‌کند که حتی اگر معشوق دور باشد، جای او همیشه در دل او خواهد بود و این جفاهای بیشتر سبب درد و رنج او می‌شود.