شمارهٔ ۸۷۲ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیال
که مرا جان به لب آمد ز خیالات محال
ره خواب من دلداده خیالت بربست
تا تنم کرد خیال تو به مانند خیال
سر و جان و دل و دین در سر کارت کردم
خون ما بر تو نگویی که که کردهست حلال
رحمتی بر من سرگشتهٔ دلسوخته کن
چون رسیدهست ملال من مسکین به کمال
قسمم هست به چشم خوش آهووَش او
به مه روی وی آنک به دو ابروی هلال
بر رخ همچو گل و عارض همچون سمنش
به دو زلفست معنبر و لبش آب زلال
به شب وصل و لب تشنهٔ مشتاقانش
به قد خوب خرامش به چمن همچو نهال
که مرا در شب هجران رخِ چون قمرش
هست از جان و دل و هر دو جهان بی تو ملال
گفت چون بلبل شوریده به عشق رخ گل
برو ای عاشق بیچاره ازین بیش منال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر تصمیم گرفته است که دیگر خود را درگیر خیالات نکند، زیرا این خیالات باعث درد و رنج او شدهاند. دلش شیدای محبوب است و در خوابهایش فقط او را میبیند. او تمام وجودش را به عشق محبوب خود سپرده و این عشق برایش بسیار عمیق و پایدار است. شاعر از محبوبش خواهش میکند که به او رحم کند و او را از این دلسردی نجات دهد. محبوب او دارای زیباییهای خاصی است و این زیباییها به شدت چشمنواز و دلانگیز هستند. شاعر به شدت عاشقانه در غم دوری محبوب به سر میبرد و احساس میکند که بدون او زندگی برایش بیمعنا و پر از ملال است. در انتها، شاعر به یاد بلبل عاشق میافتد که به خاطر عشقش ناله میکند و از درد جدایی میگوید.