شمارهٔ ۸۷۶ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رفتی و در غم تو بماندم فگار دل
بازآی تا کنیم به پایت نثار دل
آخر نگاه دار دل خستگان هجر
شاید که آید آخر کارت به کار دل
چون جان به لب رسید ز دست جفای چرخ
برکندم از نگار خود و از دیار دل
گفتم به زلف او که چه کردی تو صید گفت
کردم شکار چون دل او صد هزار دل
حال دل ستمکش محزون من مپرس
بشکستم از فراق رخش روزگار دل
رفتیم و کامی از تو ندیدیم عاقبت
بگذاشتیم بر در تو یادگار دل
دل کز جهان به زلف تو بستیم مشکنش
نازک بود حکایت دل زینهار دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و اندوهی که ناشی از دوری محبوب است صحبت میکند. او در فراق محبوبش دل شکسته و ناامید مانده و از او میخواهد که برگردد تا دلش را نثار او کند. شاعر به درد و رنج ناشی از جدایی اشاره میکند و میگوید که با وجود سختیها و هجرت، هنوز دلش به یاد محبوبش بسته است. او از خاطرات و یادگارهایی که از محبوبش باقی مانده یاد میکند و تلاش میکند که این دل شکسته را حفظ کند. به طور کلی، این شعر به عمق احساسات عاشقانه و غم فراق میپردازد.