نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چه جان باشد که جانانش نه پیداست

چه سر باشد که سامانش نه پیداست

چه عیدی باشد آخر در جهان نو

چو جان من که قربانش نه پیداست

خیال روی تو در دیدهٔ من

چنان آمد که مهمانش نه پیداست

مرا دردیست در دل از فراقش

مسلمانان که درمانش نه پیداست

به جان آمد دلم از درد دوری

شب هجر تو پایانش نه پیداست

چنان دل برد از دستم به یکبار

که در زلف پریشانش نه پیداست

جهان گفتا بگیرم دامن دوست

چو از چشمم گریبانش نه پیداست

بزد تیری ز غمزه بر دل من

چنان گم شد که پیکانش نه پیداست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با ابراز احساساتی عمیق از دوری و فراق محبوبش سخن می‌گوید. او اشاره می‌کند که چگونه جان و سر او بی‌معنی است اگر جانانش در دسترس نباشد. شاعر با بیان اینکه خیال روی محبوبش در چشمش مانند مهمانی است که اثری از او وجود ندارد، به درد و رنجی که از فراق او تجربه می‌کند، اشاره می‌کند. او همچنین از عدم توانایی در پیدا کردن آرامش و درمان برای دل شکسته‌اش صحبت می‌کند و به شدت عواطف خود را در برابر دوری محبوبش بیان می‌کند. در نهایت، شاعر به تیر غمزه محبوب که به دلش نشسته و به طور نامرئی او را تحت تاثیر قرار داده، اشاره می‌کند.