نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۰۷ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قرار برد ز دل زلف بی‌قرار توام

نظر به حال جهان کن که بی‌قرار توام

ز تشنگی به لب آمد عزیز جان چه کنم

که در فراق لب لعل آبدار توام

اگر چو سرو روان سر کشی ز ما چه عجب

از آن که در ره عشق تو خاکسار توام

ز جور دشمنم ای دوست جان رسید به لب

به غور من برس ای جان چو دوستدار توام

هزار بنده بوَد بهتر از منت لیکن

تویی چو گل به گلستان و من هزار توام

شبی به روی تو تشبیه کرده‌ام مه را

خجالتیم از آن هست و شرمسار توام

ز بادهٔ لب لعل تو بوده‌ام سرمست

گذشت عمر و هنوز آنکه در خمار توام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و فراق است. شاعر از دل‌تنگی و بی‌قراری خود به خاطر معشوق صحبت می‌کند و به احساس شدید تشنگی و longing (دلتنگی) برای لب‌های او اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که در مسیر عشق، باید خاکسار معشوقش باشد و از سختی‌ها نمی‌هراسد. همچنین، شاعر از زیبایی معشوق و نقش او در زندگی‌اش صحبت می‌کند و احساس شرم و خجالت از کمبود خود را ابراز می‌کند. در نهایت، با اشاره به سرمست بودن از باده لب معشوق، به عمر رفته سرگردان در عشق او اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که هنوز در خماری اوست.