شمارهٔ ۹۲۴ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
باد صبا از من رسان نزد دلارامم سلام
دیگر ببر بعد از سلام از خسته مسکین پیام
با او بگو ای جان و دل تا چند در هجران خود
چون طرّهٔ سرگشتهات آشفتهام داری مدام
بخرام در چشمم که تا جانم برآساید ز غم
تو سرو جانی سرو را در آب میباشد خرام
روز بهار و خوشدلی تا کی نشینی تنگ دل
طاوس باغ جان من برخیز و در بستان خرام
تو پادشاه صورتی معنی در آن صورت نهان
زان رو منِ آشفته دل از جان تو را گشتم غلام
بازآ وزین بیشم جفا مپسند بر دل دلبرا
کاین توسن بدخوی من گشت از غم هجر تو رام
دل چون به دامت اوفتاد آواز من آید که هی
این مرغ زیرک را ببین کامد به پای خود به دام
دست جفا بگشودهای جانم به غم فرسودهای
بادا جمالت در جهان با ما زمانی مستدام
شام و سحر بر یاد تو روز و شبِ عمرم گذشت
ای روی زیبای تو صبح ای زلف شبرنگ تو شام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر به باد صبا پیام میدهد تا به معشوقش سلام برساند و از او میخواهد که حال خسته و بیمار دلتنگش را برای معشوقش بگوید. او از هجران معشوق شکایت دارد و میگوید که این دوری او را پریشان کرده است. شاعر به زیبایی معشوق اشاره کرده و او را به خرامش در باغ دلش دعوت میکند و همچنین از درد و رنجی که به خاطر جدایی تحمل میکند، میگوید. او آرزو دارد که زیبایی معشوقش همیشه با او باشد و زندگیش را در یاد معشوقش سپری میکند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که از ظلم و جفایش بگذرد و به او بازگردد.