نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴۸ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به جان رسید مرا جان نازنین از غم

بگو چه چاره کنم در فراق آن همدم

دلم ز تیغ جفای تو نیک مجروحست

سزد اگر به وفایی بر او نهی مرهم

به جان تو که مرا دایم از پریشانی

دلیست همچو سر زلف دلبران در هم

مرا تو جانی و تن بی تو چون تواند بود

چو کرده‌اند ز روز الست خو با هم

نه این گناه من خسته کرده‌ام به جهان

که او نهاد هوا در حوا و آدم هم

رقیب بیهوده گو از جهان چه می‌خواهد

صُداع خاطر ما از چه می‌دهی هر دم

تو درد عشق ندانی و نیک معذوری

برو که نیست به دست تو داروی دردم

به بوستان چو قدش دید دل ز جان می‌گفت

مباد سایهٔ لطف تو از سر ما کم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و فراق معشوقش به شدت رنج می‌برد و احساس می‌کند که جانش تحت تأثیر این جدایی دچار درد و زخم شده است. او از معشوقش می‌خواهد که وفایی بر زخم‌های دلش بگذارد و او را تسکین دهد. همچنین با بیان این‌که وجود معشوق برایش همچون جان است، می‌گوید که بدون او زندگی‌اش غیرممکن است. شاعر به ناتوانی‌اش در تحمل درد عشق اشاره کرده و از رقیبش می‌پرسد که چرا دائماً در مورد دنیا حرف می‌زند در حالی که او از درد عشق بی‌خبر است. در نهایت، او از پروردگار می‌خواهد که سایه لطف معشوقش بر سرش باقی بماند.