شمارهٔ ۹۵۹ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
در حسرت روی آن نگارم
خون جگر از دو دیده بارم
پایم به غم زمانه در بند
از دست برفت کار و بارم
از دست جفای چرخ باری
آشفته چو زلف آن نگارم
جانم به لب آمد از فراقش
روزی ز غمش هزار بارم
چون یاد کنم ز روزگاران
کو روز و کجاست روزگارم
بودیم عزیز جان و دلها
و امروز چو خاک راه خوارم
بَردار مرا ز خاک راهت
زنهار چنین روا مدارم
کردیم خطا و جرم بسیار
ای دوست به عفو درگذارم
از دامن لطف دست امّید
آخر تو بگو که چون بدارم
بسیار کست به جای من هست
من جز تو در این جهان ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از حسرت و غم ناشی از دوری محبوبش سخن میگوید. او از درد فراق و حسرتی که بر دل دارد، میگوید و اینکه زندگیاش به خاطر غم محبوبش سخت شده است. احساس میکند که در گذشته عزیز و محترم بوده، اما حالا مانند خاک راهی خوار و بیارزش به نظر میآید. او از محبوبش میخواهد که رنجش را کم کند و به او رحم کند، همچنین خواستار عفو و بخشش برای اشتباهاتش است. در نهایت، شاعر ابراز میکند که در این دنیا تنها محبوبش را دارد و به او نیازمند است.