شمارهٔ ۹۶۰ جهان ملک خاتون
جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
من به لطفت امید میدارم
مگر از غم کنی سبکبارم
چون ندارم بجز تو کس به جهان
ضایع از لطف خویش مگذارم
ماه من جلوه داد در چشمم
اوست یا خود خیال پندارم
دل به جان آمد ای مسلمانان
از جفای بت ستمکارم
من به امّید روی چون خورشید
شب همه تا به صبح بیدارم
ارچه میلی ندارد او سوی ما
تخم مهرش میان جان کارم
من ندارم تمتّعی ز وصال
تا نگویی که من جهان دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر امید و عشق شاعر به معشوق است. او به لطف معشوق امیدوار است و اذعان میکند که در دلش تنها او را دارد و بدون او احساس ناراحتی میکند. شاعر حسرت دیدار و وصال معشوق را دارد و از جفای عشق او شکایت میکند. او به شوق دیدار معشوق تا صبح بیدار میماند و نگران است که معشوق میل به آمدن ندارد. در نهایت، شاعر بیان میکند که بدون عشق معشوق، زندگیاش بیمعناست.