نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۸۱ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چشم بینایی بده تا روی جانان بنگرم

پایمردی ده مرا تا راه عشقش بسپَرم

من چو گشتم در جهان سرگشته اندر کوی تو

یک نظر در حال من کن آخر از روی کرم

ای صبا سوی من آور یک نسیم از کوی دوست

کز سر کویش نسیمی را به صد جان می‌خرم

دست گیرم زین غم و اندوه و تنهایی چو من

شب همه شب در غمت بر آستان باشد سرم

جان فدای خاک پایت می‌کنم از روی شوق

دولت وصلت اگر روزی درآید از درم

در بیابان امیدش روی دل دارم ولی

چون منی را از چه رو این راه باشد در حرم

گر نباشد در حرم بارم مرا باری مدام

بر در امیدواری همچو حلقه بر درم

چون مرا از دولت وصلت جدا دارد رقیب

لاجرم از هجر او صد جامه بر تن بردرم

در جهان حالی به ناکامی به مانند شتر

خار زجری می‌خورم تا بار شوقی می‌برم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و غم عشق صحبت می‌کند و از خداوند خواستار بینایی و قدرتی است تا بتواند محبوبش را ببیند. او از تنهایی و مشکلاتی که به خاطر عشق تجربه می‌کند، سخن می‌گوید و عمیقاً خواهان وصال و نزدیکی به محبوب است. شاعر در حسرت دیدار محبوب، به خاطر اندوه و جدایی، شب‌ها را در ناراحتی می‌گذارند و آرزو دارد که روزی به وصال محبوبش برسد. همچنین، او احساس می‌کند که با وجود دشواری‌ها، امید به وصال همچنان در دلش زنده است و به نوعی به مشکلات و سختی‌های عشق خود اشاره می‌کند.