نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۹ جهان ملک خاتون

جهان ملک خاتون / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بوی شکنج زلف تو تا در دماغ ماست

روی چو آفتاب تو چشم و چراغ ماست

بی روی جان فزای تو جنّت چه می‌کنم

گلخن به روی خوب تو بستان و باغ ماست

زلفش شبی گرفتم و زان لحظه تا کنون

از بوی زلف دوست معنبر دماغ ماست

بی گفت و گوی عشق تو در بوستان دل

دستان خوش سرای تو گویی که زاغ ماست

گفتم که بندهٔ تو ز جانم مرا بدار

گفتا که بر جبین تو دیدم که داغ ماست

در راه کعبهٔ شب وصل تو خارها

گویی ز روی شوق تو آن باغ و راغ ماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به رابطه عمیق و عاشقانه بیان شده است. شاعر از بوی زلف معشوق صحبت می‌کند که در ذهن و دلش جاودانه است و زیبایی‌های او را وصف می‌کند. او می‌گوید که بدون وجود معشوق، بهشت برایش بی‌معنی است و همه خوشی‌ها و زیبایی‌ها در چهره او نهفته است. از درد فراق و longing (اشتیاق) نیز سخن می‌گوید و به خواسته‌اش برای نزدیکی به معشوق اشاره می‌کند. در نهایت، با اشاره به مسیر سختی که در راه عشق طی می‌کند، نشان می‌دهد که عشقش هدف و ارزشی برای او دارد.