شمارهٔ ۱۳۶ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
زلف و رخ تو شب است و هم نور
زان حسن و جمال چشم بد دور
با پرتو عارض تو خورشید
چون شمع در آفتاب بی نور
زلف تو به شبروی نبشته
بر صفحه روزگار منشور
رخسار تو در جهان فروزی
ماننده آفتاب مشهور
از روی تو صبح و شام خیزد
وی زلف تو صبح و شام دیجور
انگیخته شام را ز خورشید
آمیخته مشک را به کافور
سر خاک تو شد مده به بادش
دل ملک تو شد بدار معمور
هر صبح که چهره ات نبینم
روزم گذرد چو شام رنجور
ما و چمن و شراب و شاهد
اینست بهشت و کوثر و حور
خاطر نرود به گلبُنانش
آن را که جمال تست منظور
پنهان جلال گشت پیدا
عشقش بنمانده است مستور
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره دارد. نویسنده توصیفهایی از زلف و چهره معشوق ارائه میدهد و او را به شب و نور خورشید تشبیه میکند. زلف معشوق چون شبروئی در برابر روشنایی روز و چهرهاش مانند خورشید درخشان است. شاعر از دوری و دلتنگی خود از دیدن معشوق میگوید و اینکه زندگی بدون او برایش سخت و رنجآور است. در نهایت بهشتی که از دیدن معشوق به دست میآید را توصیف میکند و عشق را به عنوان چیزی پنهان و با ارزش معرفی میکند.