نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۳ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دردی از هجر تو دیدم، که ندیدم هرگز

و آنچه این بار کشیدم، نکشیدم هرگز

کامم این بود که در پای تو میرم روزی

مُردم از حسرت و این کام ندیدم هرگز

بهر تو بس که شنیدم سخن ناخوش خلق

وز تو روزی سخن خوش نشنیدم هرگز

هر که را حال نکو بود به کامی برسید

من بدحال به کامی نرسیدم هرگز

باغبانا! مکن از گوشه باغم بیرون

که من از باغ تو یک میوه نچیدم هرگز

منم آن بلبل عاشق که چو مرغ خانه

بر درت ماندم و جایی نپریدم هرگز

جان شیرین ز فراقت به لب آمد چو جلال

کز می وصل تو جامی نچشیدم هرگز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از درد و حسرت ناشی از جدایی از معشوق سخن می‌گوید. او تجربه‌ای عمیق از احساس تنهایی و ناامیدی دارد و می‌گوید که هرگز چنین دردی را تجربه نکرده است. شاعر آرزو می‌کند که روزی در پای معشوق بمیرد و از این حسرت رنج می‌برد. او از شنیدن صحبت‌های ناخوشایند درباره معشوق گلایه دارد و تأکید می‌کند که هیچگاه سخن خوشی از او نشنیده است. در نهایت، شاعر خود را به بلبل عاشق تشبیه می‌کند که در انتظار معشوق است و هیچگاه از این انتظار و عشق دست نکشیده است. او حتی از اینکه هیچگاه طعم وصال معشوق را نچشیده، ابراز تأسف می‌کند.