شمارهٔ ۱۴۵ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در خشم رفت و خوش نشد آن تندخو هنوز
باقی ست در میانه ما گفت و گو هنوز
چندان که پای سرو گیا بوسه می دهد
او می نیاورد به گیا سر فرو هنوز
ذکر بهشت و دوزخ آن کس کند که نیست
آگه ز آتش من و از حسن او هنوز
بر هر زمین که باد بَرَد بوی زلف او
بعد از هزار سال بود مشکبو هنوز
آمد به سر در آرزوی وصل عمر من
وز سر به در نمی رود این آرزو هنوز
گر فی المثل سپهر شود او در علوّ و قدر
پشتم بود ز محنت عشقش دو تو هنوز
گرچه بسوخت بال و پر از تف شمع عشق
پروانه کم نمی کند از جُست و جو هنوز
شاخ گل امید بخوشید از انتظار
وان آب رفته را بنیامد به جو هنوز
روزی که روزگار گِلم را سبو کند
لب تشنه لب تو بود آن سبو هنوز
ناید جلال از صف میدان عشق باز
سر را بریده در سر میدان چو گو هنوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات شدید و پیچیده خود سخن میگوید. او با اشاره به خشم و ناخرسندی اشاره میکند که هنوز در میان ما گفتوگو و احساساتی وجود دارد. او به زیباییهای محبوب و یادآوری عشق اشاره میکند و بیان میکند که عشق او با وجود زمان و فاصله، همچنان در دلش زنده است. شاعر با استفاده از تصاویری از طبیعت، عشق را به بوی خوش و گلهای زیبا پیوند میزند. او همچنین به درد و رنجی که از عشق میکشد، اشاره دارد و میگوید که هیچ چیز نمیتواند او را از جستوجوی عشق باز دارد، حتی اگر به او آسیب برساند. در نهایت، او به انتظار برای وصال و همچنین عطشی که دارد، تأکید میکند و میگوید که علیرغم تمامی مشکلات، عشق واقعی و یاد محبوبش هنوز در وجودش زنده است.