شمارهٔ ۱۵۹ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا کی از دست جفایت تیره بینم روز خویش
ساعتی دلسوز شو بر عاشق دلسوز خویش
بخت پیروزم تو باشی گر در آیی از درم
من شوم از جان غلام طالع پیروز خویش
عالمی بی روی تو در ظلمت غم سوختند
برفکن معجر ز رخسار جهان افروز خویش
ای ملامتگر ! ز جان من چه می خواهی بگو
من خود اندر آتشم زین جان درد اندوز خویش
روزگارم تار و روزم تیره دست از من بدار
تابگریم ساعتی بر روزگار و روز خویش
هر که را گوشی بود موقوف پیغام بلاست
کی تواند گوش کردن پند نیک آموز خویش
در جوانی پیر گشتم از غم تیمار عشق
برگ ریزان خزانی دیدم از نوروز خویش
هر شبی بنشینم و با شمع گویم درد دل
هم به نزد سوخته گر زآنکه گویی سوز خویش
ای کمان ابرو! بترس از ناوک آه جلال
بردلش چند آزمایی ناوک دل دوز خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان رنج و درد عاشقانه شاعر میپردازد. او از تاریکی روزهایش به خاطر جفای معشوقش شکایت دارد و از او میخواهد که دلسوزی کند. شاعر امیدوار است که اگر معشوق در زندگیاش ظهور کند، بختش نیز به او رو کند و او همچون غلامی برای طالع خوشش باشد. او از تاریکی و غم دوری از معشوق مینالد و به دردهایی که عشق به او تحمیل کرده، اشاره میکند. همچنین، شاعر به آتشی که درونش برافروخته شده است، و به پیر شدنش در جوانی به خاطر غم عشق، پرداخته و در نهایت از ابروی کمانی معشوق درخواست میکند که از دلش بیدلیل آزمایش نکند.