شمارهٔ ۱۶۰ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
زلف تو بر ماه نهد پای خویش
پهلوی خورشید کند جای خویش
عاقبتش سر ببرند آن که او
بیش ز اندازه نهد پای خویش
سلسله بر پای صبا می نهد
از شکن سلسله آسای خویش
هرکسی آشفته دیگر کسی ست
وز همه آشفته و شیدای خویش
حاصلش آشفتگی و تیرگی ست
هر که بود معتقد رای خویش
دیر که سودای خطت پُخت زود
سر بنهد در سر سودای خویش
کار جهان بین که کند هندویی
هم سر بالای تو بالای خویش
پاس رخت دارد در صبح و شام
دزد بود خازن کالای خویش
کرد تمنّای رُخت چون جلال
هست پریشان ز تمنّای خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جاذبه عشق میپردازد. شاعر از زلف محبوبش بهعنوان زیبایی که بر ماه مینشیند و در کنار خورشید قرار میگیرد، یاد میکند. او به عاقبت کسی که از حد عشق فراتر میرود، اشاره میکند و میگوید که در این عشق، هر کس دچار آشفتگی و سردرگمی است. باورها و آرمانهای شخصی باعث میشود که هر فرد به نوعی آشفته و بیقرار باشد. در نهایت، شاعر به تمنا و desire (خواست) شدیدی که در دل دارد، اشاره میکند و نشان میدهد که شوق تسلط بر معشوق، هر فردی را درگیر خود میکند.