شمارهٔ ۱۶۶ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای ز دوری رخت جامه صبرم شده چاک
شخص عقلم شده در چنگ هوای تو هلاک
در دو عالم اگرم هیچ نباشد سهل است
چون تو هستی اگرم هیچ دگر نیست چه باک
ماه دیگر ز خجالت نزند خرگه حسن
کز فروغ رخ تو خیمه زند بر افلاک
دست از دامن عشق تو ندارم هرگز
ور زند دست اجل دامن عمرم را چاک
طرب و عشق نیامد ز من این هر دو برفت
که مرا بود دلی خسته و جانی غمناک
بر محک غم عشقت همه دلها قلبند
زان که یک دل چو دل خویش نمی بینم پاک
آه کاندر دل شوریده چه حسرت ماند
گر برد آرزوی روی تو با خویش به خاک
چون ز خورشید رخت چشم خرد حیران ماند
کی تواند که کند دیده ز همّت ادراک
کرد از غیر تو خالی دل پردرد جلال
بر گذرگاه تو حاشا که بماند خاشاک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دلتنگی و عشق عمیق است. شاعر به شدت از دوری معشوق رنج میبرد و صبرش از دست رفته است. او به زیبایی و نوری که معشوقش به زندگیاش میبخشد، اشاره میکند و میگوید که اگر معشوق در دنیایش نباشد، هیچ چیز دیگر مهم نیست. شاعر همچنین به این نکته اشاره دارد که عشق و شادی نتوانستهاند بر دل غمزدهاش غلبه کنند و تنها حسرت و اندوه باقی مانده است. او هرگز از عشق معشوق دست نخواهد کشید و حتی اگر مرگ او را تهدید کند، این عشق او را رها نخواهد کرد. در نهایت، شاعر میگوید که هیچ چیز نمیتواند دلش را از عشق به معشوق پر کند و همه چیز را تحت تاثیر این عشق میبیند.