شمارهٔ ۱۸۰ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دوش میرفت و آه میکردم
در پی او نگاه میکردم
سرو من میچمید و من خود را
خاک ره چون گیاه میکردم
هردم از خون دیده در پی او
قاصدی را به راه میکردم
ناوک غمزه بر دلم میزد
من دل خسته آه میکردم
شب همه شب ز دود سینه خویش
سرمه در چشم ماه میکردم
خون دل تا به روز میخوردم
ناله تا صبحگاه میکردم
در دل آوردم آن رخ و گویی
یوسفی را به چاه میکردم
گریه میکردم و به حالت خویش
خنده هم گاهگاه میکردم
آفتابم به صبح باز آمد
کانتظارش پگاه میکردم
یافتم عاقبت مهی کاو را
طلبش سال و ماه میکردم
اگر او بازپس نمیآمد
عالمی را سیاه میکردم
گرچه تقصیر ما گذشت از حد
کرمش عذر خواه میکردم
پس ازین وقت توبت است جلال
پیش ازین گر گناه میکردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساسات عمیق خود را نسبت به کسی که به او علاقه دارد، بیان میکند. او در حالتی از اشتیاق و درد دلتنگی به یاد معشوقش میافتد و در پی او آه میکشد. در این مسیر، احساساتش از غم و شادی مخلوط شده و او به یاد معشوقش گریه و خنده میکند. همچنین، او با انتظار برای بازگشت معشوقش، به شدت بر روی احساساتش تأکید دارد و حتی اگر آن شخص برنگردد، میگوید که دنیا را تیره و تار میکند. در نهایت، او به موضوع توبه و طلب عذر از معشوق اشاره میکند و میگوید که اکنون زمان توبه است.