شمارهٔ ۱۸۱ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
در آرزوی وصالت اگرچه با غم و دردم
امیدوار چنانم که ناامید نگردم
منم چو شمع که هر شب ز سوز هجر تو تا روز
سرشک گرم فرو می رود به چهره زردم
از آن زمان که مرا بخت خفته از تو جدا کرد
نماند شربت دردی که از زمانه نخوردم
سهیل هجر برآمد، مه وصال فرو شد
ز روز تیره فزون شد درازی شب دردم
ز اشتیاق جمالت چه سیل ها که نراندم
ز روزگار وصالت چه یادها که نکردم
هزار ناله برآرم ز دست هجر تو هر روز
هزار قطره ببارم به یاد وصل تو هر دم
شب فراقت ازین سان که بوی صبح ندارد
چراغ صبح همانا بمرد از دم سردم
چنین که هجر تو گَرد از من شکسته برآورد
مگر نسیم صبا آورد به کوی تو گردم
خیال روی تو همواره همنشین جلال است
که با خیال تو جفتم گر از وصال تو فردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر غم و اشتیاق شاعر به وصال محبوبش است. او در حالی که با درد و اندوه دست و پنجه نرم میکند، همچنان امیدوار است و ناامید نمیشود. شاعر خود را به شمعی تشبیه میکند که در شبهای تنهایی و دوری از محبوبش میسوزد و اشک میریزد. او از زمان جداییاش از محبوبش احساس تلخی و درد میکند و به یاد وصال، روزها و شبهای سختی را سپری کرده است. در نهایت، او به تصویر معشوقش در ذهنش پناه میبرد و دلتنگیاش را با ناله و یادآوری وصال او در هر روز نشان میدهد.