شمارهٔ ۱۸۸ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مرا دردیست اندر دل، ولی گفتن نمییارم
غم دُردانهای دارم ولی سُفتن نمییارم
بخواهم گفت حالم با طبیب خویشتن روزی
که در دل بیش ازین این درد بنهفتن نمییارم
تو وصف حسن آن روی از من حیران چه میپرسی
ببین آشوب در عالم که من گفتن نمییارم
از آن خاری که افکنده است هجران زیر پهلویم
خیالش نیک میداند که من خفتن نمییارم
بر من تا نمیآید صبایی از سر کویش
دلم چون غنچه پرخون است و بشکفتن نمییارم
چو اوقات جلال آشفته میدارد سر زلفش
چه شاید کرد با زلفش برآشفتن نمییارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر احساس درد و غمی عمیق را در دلش تجربه میکند ولی نمیتواند یا نمیخواهد آن را بیان کند. او در تلاش است تا حال خود را با طبیب خویش در میان بگذارد، ولی این درد را بیشتر از این نمیتواند پنهان کند. همچنین، او به زیبایی معشوقهاش اشاره میکند و میگوید که وضعیت آشفتهاش باعث شده نمیتواند از زیبایی او بگوید. درد ناشی از جدایی او را رنج میدهد و در absence از معشوق، احساس خفگی و ناتوانی در ابراز احساس واقعیاش دارد. در نهایت، او به آشفتگی روحش اشاره میکند که همانند زلف معشوق، بر او اثر میگذارد.