شمارهٔ ۱۹۰ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برم
کی بود باز که چون بخت درآیی ز درم؟
پیش از این یک نفسم بی تو نمی رفت به سر
بعد ازین تا ز فراق تو چه آید به سرم
گفتم احوال دل خویش نگویم با کس
لیکن از بی خبری رفت به عالم خبرم
جان سپر ساخته ام ناوک مژگان ترا
تا همه خلق بدانند که من جان سپرم
بی گل روی تو چون غنچه دلم تنگ آمد
بیم آنست که بر خویش گریبان بدرم
سرو گفتم که به بالای تو ماند امروز
زهره ام نیست کزین شرم به بالا نگرم
دل خود می طلبم باز و یقین می دانم
که من از دست تو گر دل ببرم، جان نبرم
ترک دنیا کنم ار سوی خودم راه دهی
کو سر کوی تو تا من ز جهان در گذرم
تا خیال رخ خوب تو مرا در نظر است
می نیاید به حقیقت دو جهان در نظرم
سخت هجر تو اثر کرد و از آن می ترسم
که در اندوه فراق تو نماند اثرم
به صبوری نتوان کرد مداوای جلال
بِهی ام نیست که هر روز که آید بترم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از فراق معشوق و تأثیر عمیق آن بر دلش مینویسد. او به این نکته اشاره میکند که با رفتن معشوق، بختش هم از او دور شده و دیگر نمیتواند بدون او به زندگی ادامه دهد. دلتنگی و غم فراق به قدری عمیق است که او احساس میکند حتی نمیتواند با کسی دربارهی دلش صحبت کند. او جانش را فدای مژگان زیبای معشوق کرده و به سختی میکوشد تا این محبت را پنهان کند. شاعر از تنگی دلش و ترس از اینکه ممکن است به خود آسیب بزند میگوید و مدام در آرزوی دیدار معشوق است. در انتها، او میگوید که تحمل این دوری برایش غیرممکن است و هر روز با وجود فراق، تیرهتر میشود.