شمارهٔ ۱۹۵ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خیال روی تو مأوا گرفت در بر چشم
نمی شود نفسی غایب از برابر چشم
مجال خواب ندارم که می زند هر شب
خیال زلف تو تا روز حلقه بر در چشم
به جام باده چه حاجت مرا که خون جگر
به حلق تشنه فرو می رود ز ساغر چشم
اگر تو بر سر و چشمم گذر کنی سهل است
اگرچه سهل نباشد گذشتن از سر چشم
دل پر آتش اگر لایق نشست تو نیست
بیار که جات کنم بر کنار منظر چشم
مرا تو چشم و چراغی مرو ز پیش نظر
وگرنه تیره شود خانه منوّر چشم
ولی یقین که به صد چشم و گوش نتوان داشت
چنین که می برد ابروی تو دل از بر چشم
ز بحر اشک کنارم کند پر از گوهر
گهی غوطه کند هندوی شناور چشم
جلال گوهر دیده نثار پای تو کرد
عزیزتر نبود گوهری ز گوهر چشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر بیان میکند که خیال معشوق چنان در ذهنش جا گرفته که هیچگاه نمیتواند از آن غافل شود. هر شب خواب و خیال معشوق او را آزار میدهد و او از درد عشق رنج میکشد. شاعر می گوید که باده و شادمانی برایش بیمعناست در حالی که دلش از عشق پر از درد است. اگر معشوق بر او نگذرد، زندگیاش تیره و تار خواهد شد. او همچنین تاکید میکند که هیچ چیز نمیتواند زیبایی و تاثیر ابروهای معشوق را فراموش کند. در نهایت، شاعر بر اهمیت و ارزش دیدن و داشتن معشوق در زندگی اش تصریح میکند.