شمارهٔ ۱۹۶ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شکر است که سجّاده درافتاد ز دوشم
تا من نتوانم که دگر زهد فروشم
دل هر نفسم پند همی داد که هش دار
المنّة لِلّه که نه دل ماند و نه هوشم
زین پس من و رندی و سر کوی خرابات
وز هر که جهان پند دهندم ننیوشم
شیخم سخنی گفت و دلم زو ننیوشید
ساقی قدحی ده که به روی تو بنوشم
هرچند که پوشیده ام این دلق مرقّع
زنّار هوس می کندم از تو چه پوشم
هر صبح به مسجد چه نهم پای که هر شب
از میکده آرند سوی خانه به دوشم
غلغل به صف قدس درافتد چو درآید
در نیم شبان از در میخانه خروشم
آتش زندم اندر خم و خمخانه افلاک
بر خود چو خُم باده هر آن گه که بجوشم
ای زاهد شب خیز مده دردسرِ ما
کز یا رب تو خواب نیامد شب دوشم
وی چاکر سرحلقه رندان خرابات
من حلقه به گوشان ترا حلقه به گوشم
گویند که باز آی جلال از مَی و معشوق
تقدیر چو یاری ندهد هرزه چه کوشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات شاعر درباره رندی و دوری از زهد و تظاهر سرود شده است. شاعر از بار سنگین زهد و التزامهای مذهبی خسته شده و میخواهد زندگی آزاد و بیتکلفی را انتخاب کند. او به میکده و لذتهای دنیوی روی میآورد و به زاهدان و نصایح آنان بیاعتناست. شاعر از دل و هوش خود که گمان میکند از او جدا شده، lament میکند و به این نتیجه میرسد که در این دنیا نمیتواند به خواستههای روحانی خود ادامه دهد. او میخواهد عشق و شراب را به جای زهد و تظاهر در آغوش بگیرد و از جاذبههای دنیوی لذت ببرد. در نهایت، او به وضعیت خود و تلاشهای بیفایدهاش برای بازگشت به زهد میپردازد و به پذیرش زندگی گرفتار میشود.