شمارهٔ ۱۹۷ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ساقی بده به باده خلاصم ز چنگ غم
بنمای رنگ شادی و بزدای زنگ غم
سرخاب شیر گیر بیاور که پرکند
میدان ز خون لعل چو آید به جنگ غم
سرهنگ روزگار به صد لعب هر زمان
در گردن دلم فکند پالهنگ غم
پیش آر آبگینه شادی که روزگار
بشکست آبگینه دل را به سنگ غم
ای غافل زمانه! مبر بیش ازین خیال
دل را اسیر و خسته مگردان به چنگ غم
از جام آفتاب برافروز مشعلی
در دل که هست خانه تاریک و تنگ غم
رویم هر آنکه بدید بدانست حال من
کز چهره ام معاینه پیداست رنگ غم
بردار جام باده که در دست تو ای جلال
دریای شادی است چه باک از نهنگ غم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به ساقی درخواست میکند که بادهای به او بدهد تا غم و اندوهش را بزداید و شادی را به او بیاورد. او میگوید که مانند رنگ سرخ زیبای گل، باید شادی را به دلش بیاورند و غم را از زندگیاش دور کنند. شاعر به مبارزه روزگار با او اشاره میکند و احساس میکند که غم بر دلش سنگینی میکند. او همچنین از زمانه میخواهد که بیش از این دلش را اسیر نکند و از تاریکی و تنگی دلش بگوید؛ به دنبال روشنایی و شادی است. در نهایت، شاعر از جلال میخواهد که جام شادی را به دست گیرد، زیرا او این را دریای شادی میداند که غم نمیتواند بر آن غلبه کند.