نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

پیش دلسوزان درآر آن شمع بزم‌افروز را

تا بیاموزد ز جان دردمندان، سوز را

تا جهان از پرتو شمع جمالش روشن است

هیچ رونق نیست خورشید جهان‌افروز را

زخم اگر دانم که از دست بلورین وی است

در دل خود جای سازم ناوک دل دوز را

خیز تا با هم به نوروزی به صحرایی رویم

سال دیگر تا که بیند موسم نوروز را

پند می دادند و نشنیدم من شوریده بخت

نیکبخت آن کاو بگیرد پند نیک آموز را

آرزو دارم که بر وصلت شوم پیروز، لیک

کی بیابد چون منی آن طالع پیروز را

در فراقت روز، تاریک است بر چشم جلال

نزد مهجوران نباشد فرقی از شب روز را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر از دلسوزان می‌خواهد که شمعی را روشن کنند تا دردمندان از سوز دل خود بیاموزند. او به روشنی و زیبایی عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز همچون جمال محبوبش روشنایی‌بخش نیست. شاعر با وجود درد و زخم‌هایی که از محبوب خود دارد، آن‌ها را در دل می‌نهد. او آرزو دارد که در نوروز به سرزمینی برود و به یاد همسرش باشد. همچنین به این نکته اشاره می‌کند که در فراقت او، روزها برایش تاریک و بی‌فروغ است. شاعر به جستجوی شادی و پیروزی در عشق پرداخته و در عین حال از نصیحت‌های نادیده‌اش نیز یاد می‌کند.