شمارهٔ ۲۲۵ جلال عضد
جلال عضد / غزلیّات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
درد تو در سینه دارم دم نمییارم زدن
آه کز درد تو آهی هم نمییارم زدن
هر سحر تا شب ز زانو سر نمییارم گرفت
دیده شبها تا سحر بر هم نمییارم زدن
جانم آمد بر لب، امّا لب نمییارم گشود
دل ز غم خون گشت، لیکن دم نمییارم زدن
سر نمییارم کشید از طرّه عیّار او
پنجه با سر فتنهٔ عالم نمییارم زدن
با که گویم درد خود کز دست این نامحرمان
یک نفس با همدمی محرم نمییارم زدن
گریهام دایم ز شادی برنمیآید، ولی
خندهای هرگز ز دست غم نمییارم زدن
عالم از نوروز خرّم شد ولی زآنم چه سود
من که در عالم دمی خرّم نمییارم زدن
بیلبِ لعلت دلم ریش است مانند جلال
نالهای زین ریش بیمرهم نمییارم زدن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دل درد و غم ناشی از عشق خود صحبت میکند. او احساسات عمیق خود را بیان میکند و میگوید که به خاطر درد عشق، حتی نمیتواند آه بکشد یا گریه کند. او شبها بیدار میماند و نمیتواند خوابش ببرد و اگرچه جانش به لبش رسیده، هیچ نمیگوید. او از حس تنهایی و نبود معشوقش مینالد و به مشکلاتی که در دل دارد اشاره میکند. در نهایت، شاعر از ناتوانی خود در بیان این درد و غم با دیگران میگوید، و حسرت زمان شادی را میخورد که در آن زندگیاش خالی از خوشی است.