نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۷ جلال عضد

جلال عضد / غزلیّات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

گر عاقلی در عشق او، دیوانه شو دیوانه شو

ور هوش داری زودتر مستانه شو مستانه شو

مستی چشم یار بین مستی گزین مستی گزین

زنجیر زلف او بگیر دیوانه شو دیوانه شو

گر عاشقی زو غم مخور وز آتش عشقش گذر

پس پیش شمع روی او پروانه شو پروانه شو

رویی مبین جز روی او ، سویی مشو جز سوی او

گر می شوی در کوی او مردانه شو مردانه شو

گر مرد عشقی مردسان بیرون نِه از خانه قدم

ور مرد عشقش نیستی با خانه شو با خانه شو

از خودپرستان در گذر با بی خودان پیوند کن

در قعر بحر بی خودی دُردانه شو دُردانه شو

از مخزن شمس الضّحی این قفل ظلمت برگشا

وآنگه کلید عشق را دندانه شو دندانه شو

خواهی که گردی چون جلال از آشنایان درش

یکبارگی از خویشتن بیگانه شو بیگانه شو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دعوت به دیوانگی و عشق ورزیدن به محبوب است. شاعر از عاقل‌ها می‌خواهد که در عشق دیوانه شوند و هر کس که از عشق هوش دارد، به سرعت مستانه شود. او به زیبایی‌های چشم یار اشاره می‌کند و می‌گوید که باید خود را به زنجیر زلف او بزنند و عاشقانه از محبت او لذت ببرند. همچنین بر اهمیت فداکاری در عشق تأکید می‌کند و می‌گوید که باید برای رسیدن به عشق واقعی، از خودگذشتگی کرد و از خودپرستی دوری جست. در نهایت، شاعر یادآور می‌شود که برای دستیابی به عشق حقیقی، باید از خود بیگانه شد و جهتی جدید را برگزید.